تبليغاتX
برای پسرم کوروش

برای پسرم کوروش

با كبوترها

مي تواني يك ساعت تمام به حيوانات نگاه كني ، انگشتانت را مشت كني و با هر هيجاني آنها را به هم بفشاري. بي آنكه پلك بزني، محو تماشا مي شوي و من خوشحالم كه آنها از تو نمي گريزند. ديدن پرواز كبوترها تجربه تازه اي بود كه شده است قصه شبهايت!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

كيك و فشفشه و شمع و تولد هر روزم!

مي گويم: چي بيارم برات گل مامان!

مي گويي: كيك تولد!

آقاي پدر مامور مي شود در راه كيكي بخرد و بياورد و نمي دانم چرا جدي مي گيرد و براي دوتا و نصفي آدم كيك ۱۰ نفره مي گيرد!!!

عاشق تولد گرفتن شده اي! شمع و فشفشه شده اند جزو سبد خريد هفتگي مان. من كه هر روز با ديدن تو متولد مي شوم عزيز من! تو هم خوش باش!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

فارغ التحصيلي!

بچه دارها گفتند: اينكه دوتا مادربزرگ عاشقانه دلشان مي خواهد از اين بچه نگهداري كنند خدارا شكر كن بگذار حالشان را ببرند!

مشاورها گفتند: سه سالش تمام شد بعد! مادربزرگهاي متوسط بهتر از مهدكودكهاي عالي اند زير ۳ سال! (چه برسد به مادربزرگهاي عالي)

بي بچه ها گفتند: بگذار مهدكودك اجتماعي شود تربيتش هم دست خودت باشد همان حرفي كه خودم قبلا مي زدم!

بي شوهرها گفتند: آدمي كه بچه دار مي شود نبايد برود سركار تا چهار سالگي اش همان حرفي كه خودم در دوران تجرد مي زدم!

آقاي همسر گفت: هرطور راحتي همان كار را بكن!

از تو پرسيدم: پسرم! كوروش مامان! دوست داري بري مهد يا پيش ماماني مي موني؟

تو گفتي: مي خوام خونه بمونم پيش اتاقم باشم!

و تو در خانه ماندي، شاداب و من راحت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

بخند كودكم بخند!

چند وقت پيش داشتم فكر مي كردم كه يك روزي خيال مي كردم من بدون سينما و تاتر و گالري و كنسرت زنده نمي مانم اما الان سه سال است كه زنده ام. شايد زنده تر از هميشه با ديدن چشمهاي مهربانت كه مي خندد و آن دندان هاي كوچك مرواريدي ات كه از پس لبخندت قلب مرا به وجد مي آورند! عاشقانه آواي صدايت را دوست دارم. صداي خنده ات زيباترين سمفوني زندگي من است!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

مهد كودك

اولين روز مهد كودك رفتنت براي من معادل اين جمله بود: "مي تواند مستقل باشد!" برخلاف آنكه فكر ميكردم با شنيدن اين جمله از خودم، شاد خواهم شد، به شدت غمگين شدم. شايد علتش همان انحصارطلبي "عشق" باشد!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

نقاشي نوشتن!

ياد گرفته اي- و من بازهم نمي دانم دقيقا از كجا- كه روي ورقهاي يادداشت كنار تلفن با خودكار - و دقيقا خودكار نه مدادرنگي يا ...- نقاشي كني. اولين بار اين اتفاق درست يك هفته قبل خانه مادربزرگ جانت رخ داد. همانجا كه ماواي آزادي هاي بي قيد و شرط توست و شايد به همين دليل است كه اكثر حركاتي كه نشان رشد باشد از آنجا شروع شده اند. داشتي بازي مي كردي كه يك دفعه رفتي سراغ كشوي ميز تلفن و برگه هاي كوچك تقويم سال قبل را برداشتي و شروع كردي با دقت رويشان خط كشيدن آنهم در حالت درازكش. وقتي نوشتنت تمام شد دويدي و كاغذ را به من دادي: "مامان! بيا!"..."چي نوشتي مامان جان!"... "نقاشي نبشتم! نبشته خاله فردا بياد!"

اين دراز كشيدن و نوشتنت ژن دايي جانهايت است وگرنه رفتاري مبني بر اين كار از من و پدرجانت كه نديده اي!

اولين نوشته ات با مضمون: "خاله فردا بياد!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

یک کاشکی مادرانه!

دلم برايت تنگ مي شود. اين روزها كه وقتي مي رسم خانه شروع مي كني به دويدن دور يك دايره فرضي. اين روزها كه موهايت را دوباره كوتاه كردي و مي پرسم: گريه هم كردي؟ مي گويي: آده! كم گگه كدم! اين روزها كه قدت بلند شده و من اين را از كوتاه شدن پاچه شلوار سبزت كه براي نوروز برايت خريده بودم مي فهمم. اين روزها خيلي دلم برايت تنگ مي شود. دارم يك آه مي كشم و مي گويم: راستي! كاش كار پدر خانواده براي بندرعباس درست شود و برويم از اين تهران و من هم كار پيدا نكنم آنجا و كنار تو باشم از صبح تا شب. فقط نگاهت كنم. تازه گي ها معتقد شده ام كه مجموع درآمد ما ثابت است. اگر من صفر بشوم درآمد پدر خانواده بالا مي رود!

به انگشتهاي پايت مي گوييم نخودچي. خودت هم مي گويي!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

علاقه به موج یا به قلپ قلپ یا ...

مي تواني بدون خستگي 2 ساعت تمام (اين را زمان گرفته ام واقعا) كنار رودي يا جويي بايستي و سنگ پرتاب كني توي آب. من دارم فكر مي كنم تو با اين علاقه در آينده چه كاره خواهي شد واقعا؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

الان باید چه کار کنم برایت؟

سال نو براي تو سال خيلي چيزهاي جديد بوده است. اسباب بازي هاي جديد، فضاهاي جديد و در پي آن بازي هاي جديد. يكي از اين اسباب بازيها مامان محترمه تان است كه در فضاي جديد اتومبيل جديد بازي جديدي را با ايشان تجربه مي فرموديد: "مامان! بريم عقب!" توي ماشين در حال حركت مي رفتيم عقب و يك نوع اختراعي قايم باشك و گرگم به هوا بازي مي كرديم! به محض پياده شدن از ماشين اسباب بازي عوض مي شد:"بابا! بغل بغل!" ..."بابا! بريم پله!"..."بابا! بريم سنگ بندازيم!" ... و البته چندباري هم در فضاهاي سبز فوتبال دو نفره و سه نفره با مامان و بابا و استخر توپ شهربازي ها. كمي نگرانم. نگران بازي تو. اينكه نمي تواني با بچه ها بازي كني. توي پارك بچه ها دويدند طرفت كه با توپت بازي كنند و نگذاشتي. حتي توي استخر توپ آنها به هم توپ مي زدند و يا با هم مي پريدند توي استخر اما تو تك بودي. هميشه دلم مي خواهد همانطور كه اين كوچولوهاي شهرستاني بلافاصله با بچه همسن خودشان مي جوشند و بازي دسته جمعي راه مي اندازند تو را هم در گروه ببينم. دلم مي خواهد توي گروه باشي نه سرگروه. آيا وقت مهدكودك رفتنت است؟

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

همراه شو!

از تو با گلها عكس انداختم يا از گلها با تو!

این اولین باری است که بردمت پارک. اولین باری که روی چمن نشستی. فروردین ۸۶ یعنی در ۴ ماهگی. الان دیگر توی پارک نمی نشینی. توی خانه هم نمی نشینی. من مانده ام واقعا که آیا پاهایت درد می گیرند یا نه. مثل من که الان تمام ماهیچه ها و رگ و پی پاهایم دارد ضعف می رود! من تنها کاری که کردم امروز تصمیم گرفتم پا به پایت راه بروم و تو هم البته سنگ تمام گذاشتی! اما من با تمام احساس خستگی و ضعفی که می کنم تصمیم دارم پا به پایت راه بیایم. از حالا تا هستم. تا همیشه. وقتی ذوق را در چشمهای تو می بینم که زیر چشمی نگاهم می کنی و خوشحالی که برای بیستمین بار از پله ها با تو پایین می آیم، ذوق همراهی با تو را تا هستم در تار و پودم حس می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

بدون شرح

 

فكر مي كنم پس هستم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

لاکپشت ها

تنها خردسال خانواده هستی. کم سن ترین فرد دایی ۲۴ ساله ات است! بنابراین مثل بعضی از دوساله های خوش شانس، امکان بغل کردن مثلا یک نوزاد یا خردسال یک ساله را نداری. اما عاشق بچه هایی. توی پارک حداقل نیم ساعت اول را فقط صرف نگاه کردن به بچه ها می کنی. مشت هایت را گره می کنی و با هر لبخند فشارشان می دهی. یک ذوق شدید درونی. با خودم فکر کردم چه موجود زنده ای برایت بخرم که بتوانی مهربانی و توجهت را معطوفش کنی. خرگوش یا همستر الان برایت خطرناک است. گربه و سگ هم که توی این خانه مشکل عرفی دارد(!) ماهی هم که با توجه به علاقه شدیدت به آب بازی برای ماهی ها خطر دارد چون ممکن است در سی ثانیه اول بگیریشان و ...! لاکپشت بهترین انتخاب بود. اما آکواریمی که کوچک باشند چون به جز من، همه اعضای خانواده از جمله مادربزرگها و پدربزرگها و دایی ها و عمه و عمو از لاکپشت می ترسند!! مخصوصا از چنگالهای ریزش! در مقابل این لاکپشتهای کوچک و همینطور میزان اهمیت دادن من به برقراری ارتباط تو با موجودات زنده این طفلکی ها هم به وحشت و چندششان فائق آمدند و خیلی خودشان را کنترل کردند که وقتی تو لاکپشت را بغل کردی جیغ نزنند. از همکاری شان ممنون! تو حالا از وجود دوستانت لذت می بری!

اولين تجربه بغل كردن يك موجود زنده!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

خواب

فكر مي كردم تو بدخوابي. تا وقتي شير مي خوردي از شب تا صبح 4-5 بار بيدار مي شدي براي شير. اما بعد از آن هم فكر مي كردم تو خواب عميق و پيوسته نداري. دائم حالت نق نق داري توي خواب و به اندازه يك اتاق 24 متري هم جا داشته باشي غلت مي زني از سر تا ته اش. ديشب، بعد از يك هفته كم خوابي و كار فشرده شركت براي جمع كردن يك مناقصه و كار فشرده خانه براي خانه تكاني به معناي كاملا سنتي-ماماني اش، شب تا صبح مردم! تو نق نزدي و غلت نزدي و ... هيچ صدايي ازت در نيامد؟ نمي دانم چون در خواب عميق بودم. بنابراين فكر كنم من بدخوابم!!!

فرشته اي در خواب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

در رحمی بزرگتر

دوست داشتن تو مثل نفس است براي من. هم لذت بودن است و هم واهمه نبودن دارد. وقتي مي آيي توي بغلم و دو زانوي كوچولويت را مي گذاري روي قفسه سينه ام و در حالي كه من دودستي كمرت را محكم چسبيده ام لپ هاي مرا مي كشي و دماغت را مي زني به نوك دماغ من، تنها مانع من از غش كردن همان نگه داشتن توست. شيرين و نمك؟! نمي دانم آيا راهي براي ابراز احساسم به تو پيدا مي كنم يا نه. اما خوب مي فهمم كه وقتي با نگاهي كه از شدت دوست داشتنت، فقط روي ماه تو را مي بيند، نگاهت مي كنم بلافاصله رفتارت عوض مي شود. لپ هايم را نمي كشي بلكه آرام آرام با نوك انگشتانت نوازش مي كني و همانطور كه دماغت روي نوك دماغ من است چندين بار مي بوسي ام. بعد كش و قوسي مي دهي به خودت و سرت را مي گذاري روي شانه ام و رها مي كني خودت را. همه بي آنكه با هم حرفي بزنيم. من فقط راه مي روم و كتف كوچكت را نوازش مي كنم و فكر ميكنم كه تو صداي قلب مرا مي شنوي.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

بیا بازی کنیم!

از همان موقع که به دنیا آمدی یکی از مهمترین دغدغه های من سرگرم بودن و بازی های تو بوده است. هر دو ماه یکبار می روم کانون پرورش و برایت یکی-دو تا کتاب یا اسباب بازی متناسب با سنت می خرم. و راستش با حداکثر سرعت و ذوق فراوان می رسانم خودم را به تو که با هم شادی کنیم. گاهی آنقدر هیجان زده ام برای باز کردن بسته اسباب بازی که به تو می گویم: "می خوای خودم بازش کنم!!" بعد بازی شروع می شود. گاهی به خودم می آیم و می بینم یک ساعت تمام است داریم بازی می کنیم و هنوز مانتو ام را در نیاوردم! تنها باری که این هیجان به سرعت به یأس و بعد بغض تبدیل شد روز بعد از تولد دو سالگی ات بود. یک لگوی ۱۶۰ تکه برایت خریده بودیم برای تولدت. آنها را ولو کردم وسط اتاقت و تو گفتی: "ماما! کشتی!" چند ثانیه فکر و یک دقیقه تلاش کافی بود تا بفهمم "نمی توانم". خلاقیت ساختن کشتی با لگو را از دست داده بودم. بغضم گرفت. نشستم کنار و برج ساختن تو را تماشا کردم. اما یک لحظه با خودم فکر کردم:"چقدر خوب است که باز هم فرصت دارم تا بازی را اینقدر جدی بگیرم! چقدر عالی است که می توانم بازی کنم. با بهانه تو می توانم رویاهای کودکانه ام را بازسازی کنم! چقدر به این توانایی یادگیری را سنجیدن و لذت بردن از لحظه، نیاز داشته ام!"

ممنونم پسرکم! مرا هم بازی بده! قول می دهم جر نزنم! 

خودت ساخته اي همه را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

Love Is

يك آدامسهايي هست كه اسمشان Love is است. تويشان به جز آدامس، تصاوير ساده اي هست كه معاني ساده اي مثل هديه دادن بدون مناسبت يا فروبردن خشم يا يك چاي آوردن را از مصاديق عشق توصيف مي كند. امروز من، می توانست يك تصوير واقعي از Love is  باشد. ساعت هفت و نيم صبح زدم بيرون و بعد از كلي نم كشيدن زير برفي كه با باران با هم مي آمد ساعت 9 رسيدم سر كار. نامه هاي توي كارتابل فوران كرده بودند و كلي كار خرده ريزه و فردا هم رييس از ماموريت بر مي گردد... اما من هنوز توي حال و هوای خانه ساعت 4 صبح بودم. صدايم كردي : "مامان! بيا!" گفتي :"ميخوام رو دَسِت بخوابم!" دستم را گذاشتم زير صورت لطيف و گرمت و خوابت برد. بعد از چند دقيقه دست من هم خوابش برد. داشت گز گز ميكرد. دستم را آرام بيرون كشيدم و دستت را بوسيدم. انگشتانت را محكم كردي دور انگشت اشاره ام. دستم هنوز داشت گزگز مي كرد و من باز هم دستم را رها كردم و .... نتوانستم كار كنم. ساعت يازده و نيم آمدم پيشت. تمام راه را گريه كردم. نمي دانم به خاطر تمام اين لحظه ها كه تو بوده اي و من نبودم كنارت يا به خاطر بي تحملي ديشبم يا به خاطر تصوير دستان كوچكت. دستانت. دستانت كه دارند بزرگ مي شوند و حتي روزي بزرگتر از دستان من. و قوي تر. كسر كار و توبيخ و عرف كار و ... واقعا برايم بي ارزش شدند و آمدم پيشت. من واقعا تازه دارم معني عشق را مي فهمم.

این دستها دلتنگ شدن ندارد!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

در حافظه ات دیگر چه داری؟

امروز ناگهان شروع كردي به خواندن:

اَتَ مَتَ توتوله  / گاب حسن چه جوهِ

حسن كه گاب نداره/ بَ آش علف بيايه

حسن ميه مَدِسه/ همش به فِكِ دَسه

...

اين شعر را بارها و بارها من از روي كتاب برايت خوانده بودم  اما هيچوقت نخواسته بودم كه يادت بدهم. اما تو خودت ياد گرفته بودي. شوكه شدم. هم خوشحال و هم غمگين. خوشحال شدم كه توانايي يادگيري ات خوب است و غمگين شدم از رويارويي دوباره و واقعي با اين حقيقت كه تو داري بزرگ مي شوي و بسيار بسيار چيزها كه ما متوجه آن هم نيستيم را مي آموزي. شانه هايم از اين سنگيني درد گرفتند!

ميگويم بخند تا عكس بگيرم. علاوه بر خنديدن ژست هم مي گيري!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

دلم برایت تنگ می شود.

فكرش را بكن! تو تنها موجودي در اين جهان هستي كه من دلم برايش تنگ مي شود. هميشه تا قبل از آمدن تو بزرگترين مشكل من در روابطم اين بود كه يا به خاطر رعايت اصول اجتماعي ديدارها را تازه مي كردم و يا به خاطر يك نفعي مثلا كاري با كسي داشتم يا حتي مي خواستم تفريحي كرده باشم! وقتي هم كسي ميگفت دلم برايت تنگ شده است حس ميكردم اين هم يك تعارف است! مانده بودم دلتنگ شدن چه جوري است. اما حالا همينطور كه پشت كامپيوترم نشستم ناگهان مي فهمم كه كاري نمي كنم بلكه دارم مثل زمزمه قربان صدقه چشم و سر و دست و پا و قد و نمكت مي روم!!! و از آن لحظه ديگر هر دقيقه ساعتي مي گذرد و اگر كارم طول بكشد حالت دلشوره بهم دست ميدهد و هيچ مفهومي را و دستوري را دقيق نمي شنوم. همه چيز مي شود تصوير تو. اين را خودم كشف كردم كه دلتنگ شدن است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

آدم بزرگهای رویا نفهم!

يكروز به خاطر تو با همه آنهايي كه تا به حال مدارا كرده ام و از گل نازكتر بهشان نگفتم، دعوايم مي شود! سن من 15 برابر تو است و هنوز هم وقتي توي حال خودم هستم و دارم روياهايم را و قصه هايم را زير و رو ميكنم دلم نمي خواهد كسي مزاحمم شود. براي همين هر وقت توي تختت نشسته اي يا روي زمين يه لم دادي و داري با اسباب بازيهايت حرف مي زني مزاحمت نمي شوم. حتي براي عوض كردن پوشكت يا دادن غذا. صبر ميكنم تا آرام آرام به دنياي واقعي برگردي. اما اينها كه ادعاي دوست داشتنشان به آسمان رسيده فقط براي اغناي حس ابراز احساسات خودشان مي پرند وسط بازي ات و ماچت مي كنند و قلقلكت مي دهند و مي خواهند كه شعر يا جمله اي را بگويي! واقعا اينجور وقتها خون خونم را مي خورد و از معدود مواقعي است كه در ارتباطت با ديگران مداخله ميكنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  | 

اولین کلام

بارها فكر كرده ام كه شگفت انگيزترين مرحله رشد تو كدام مرحله بوده است. آنروزي كه از يك تك ياخته به سلولهاي اوليه  يك انسان تبديل شدي يا آنروزي كه اولين بار گريه كردي يا اولين بار "پي پي" كردي؟ اولين قدم را برداشتي يا اولين لقمه غذاي سفره را خوردي؟ (مثل اولين باري كه لق لق مي زدي هنوز در نشستن و عمه و مادربزرگت لوبيا پلو را له مي كردند و تند تند با ماست مي خوردي و آنها از واكنش من و درستي كارشان مي ترسيدند اما شوق خوردن تو نمي گذاشت گرسنه رهايت كنند.) اما حالا فكر مي كنم مهمترين مرحله زندگي تو روزي بود كه به اصطلاح از شیرگرفتمت. يك 24 ساعت كامل، ناگهان تو را به يك شخصيت مستقل تبديل كرد. رفتارهايت دقيقا به طرز محسوسي خودمختار شدند و انگار تازه زبان باز كردي. بيش از 50 كلمه را مي گفتي تا آنروز اما در كمتر از دو هفته ناگهان جمله سازي بدون اشكال دستوري و تقلید بدون اشکال جملات را شروع كردي. يعني زمان استقلال تو همزمان با كشف مهارت كلامي ات بود.

حالا دقيقا 45 روز است كه مستقل شده اي و امروز اولين جمله غير تقليدي ات را ساختي:" ماما! منو دَبا نكن!" من دعوايت نمي خواستم بكنم ولي ناخودآگاه وقتي ديدم داري با سنگهاي رنگي ميزني توي سر لاكپشتها صدايم بالا رفت:"نكن! مي ميرن ها!"

مدتهاست که به دنبال روز آغاز کردن این وبلاگ هستم. و حالا آغاز وبلاگ را نقطه آغاز كلام آموزي تو مي گذارم. دو سال و یک ماه و پنج روز.

پسرم! عزيز دلم! مرا با خودت بزرگ كن! ياري ام كن! دستهاي كوچكت را به من بده! توان زندگاني من! بزرگ شو!

روز تولدت: فرشته کوچولوی من!

10 روز بعد از تولدت

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مامان کوروش  |